رضا قليخان هدايت
1817
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا ساقيا باده بده تا طرب از سر گيرند * پيش كاين تاج مه از تارك شب برگيرند نيكوان پرده برانداخته در رقص آيند * مطربان هر نفسى پردهء ديگر گيرند نقل خشك از لب چون شكّر معشوق برند * مى روشن به سماع غزل تر گيرند زهره را تا بسوى مجلس عشّاق كشند * گه سر زلف و گهى گوشهء چادر گيرند آن خميده قد لاغر تن مو ريخته را * بزنند و بنوازند و به بر درگيرند آن تهى معدهء نه چشم سيه سوخته را * ناله بر دل به ده انگشت فروترگيرند گردنان همچو گريبان همه سر در بازند * تا يكى دم سر آن زلف معنبر گيرند آسمان بزمى پرمى كه درو از مى و جام * آذر از آب دهند آب ز آذر گيرند چون بد و نيك جهان جمله فراموش كنند * باده بر ياد كف شاه مظفّر گيرند با كف دست وى از سنگ سمن رويانند * با تف تيغ وى از آب سمندر گيرند حملهيى را زو صد لشكر دارا شمرند * وقفهيى را زو صد سدّ سكندر گيرند و له ايضا راه شكّرخنده بگشايند بر لبها چو صبح * شاهدانى كز دو لب تبها به شكّر بستهاند از پى يك شيشهء سيكى سبكروحان صبح * سنگها در شيشهء چرخ مدوّر بستهاند از براى دفع يأجوج هوا از آب خشك * خاكيان سدّى به روى آتش تر بستهاند گاو گردون را به پروار از ازل تا اين زمان * از پى قربان شاه عدلپرور بستهاند و له در باغ زمانه كه نباتش همه زهر است * نيشكّر اگر چند خوش و سبز و تر آمد مفريب و نظر كن كه هم از گردش ايّام * صد گونه گره بر دل يك نيشكر آمد فىالجمله جهان همچو رباطيست مسدّس * كز شهر وجود و عدم او را دو درآمد هرگز نخورد غم كه ازين در كه برون شد * هرگز نكند ياد كز آن در كه درآمد